چارلی چاپلین
سعی کن جای خودت را پیدا کنی.
سعی کن جای خودت را پیدا کنی.
و اگر غمگین بودی آرام گریه کن تا شادی نا امید نشه.
از ته قلبم و با تمام وجودم اين روز زيبا رو بهت تبريك ميگم و بهترين هارو برات آرزو ميكنم.![]()
![]()
.
.
.
اگر باران بودم انقدر می باریدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم/اگر اشک بودم مثل باران بهاری به پایت می گریستم /اگر گل بودم شاخه ای از وجودم را تقدیم وجود عزیزت میکردم /اگر عشق بودم اهنگ دوست داشتن را برایت مینواختم/ولی افسوس که نه بارانم نه اشک نه گل ونه عشق /اما هرچه هستم دوستت دارم عزیزترینم
زندگی زیباست اگرچه سخت است
جاده ای است هموار اگرچه پرپیچ و خم است
دفتری است کوچک اگر چه پرمعناست
آسمانی است آبی اگرچه گاهی بارانی
خاطراتش زیباست اگرچه پرمعماست
و
در آخر ...
دریایی است طوفانی که ساحلش آرام و قرار ندارد.
گفتم اینقدر داستان نذارم و یه سوال ازتون بپرسم و اونم اینکه خواننده مورد علاقتون چه شخصی است؟![]()
راستی تا یادم نرفته به نظرات همدیگه احترام بذارید. لطفا![]()
در راه بازگشت مرد از پسرش پرسید:
این سفر را چگونه دیدی؟
پسر پاسخ داد:عالی بود پدر!
پدر پرسید:آیا به زندگی آنها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد:در مورد آن بسیار فکر کردم.
و پدر پرسید:پسرم٬از این سفر چه آموختی؟
پسر کمی تأمل کرد و با آرامی گفت:«دریافتم٬اگر در حیاط ما یک جوی است اما آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد٬اگر ما در حیاطمان فانوسهای تزئینی داریم آما آنها ستارگان درخشان را دارند٬اگر حیاط ما به دیوار محدود است٬اما باغ آنها بی انتهاست.»
زبان پدر بند آمده بود.
در پایان پسر گفت:پدر متشکرم٬شما به من نشان دادی که ما حقیقتا فقیر و ناتوان هستیم٬خصوصا به این خاطر که ما با چنین افراد ثروتمندی دوستی و معاشرت نداریم.
آقاهه برای اینکه از شر گربه راحت بشه،یه روز گربه رو میزنه زیر بغلش و ۴ تا خیابان اونطرف تر ولش میکنه.
وقتی خونه میرسه میبینه گربه هه از اون زودتر اومده خونه. این کار را چند بار دیگه تکرار میکنه،اما نتیجه ای نمیگیره.
یک روز گربه رو بر میداره میذاره تو ماشین.
بعد از گشتن از چند تا بلوار، پل و رودخانه و... خلاصه گربه رو پرت میکنه بیرون.
یک ساعت بعد، زنگ میزنه خونه، زنش گوشی رو بر میداره.
مرده میپرسه: اون گربه خونس؟
زنش میگه آره. مرد میگه گوشی رو بده بهش،من گم شدم!!!!
در بیمارستان٬پسرک به دلیل شکستگی های متعدد٬ انگشتانش را از دست داد. وقتی پسرک پدرش را دید ... با نگاهی دردناک پرسید:بابا!! کی انگشتانم دوباره رشد میکنند؟ مرد بسیار غمگین شد و هیچ سخنی بر زبان نیاورد ...
او به سمت ماشینش برگشت و از روی عصبانیت چندین بار با لگد به آن ضربه زد . در حالی که از کرده خود بسیار ناراحت و پشیمان بود٬به خط هایی که پسرش کشیده بود نگاه کرد. پسرش نوشته بود:
«دوستت دارم بابایی»
...
...
...
روز بعد آن مرد خودکشی کرد!!
شب سردی است٬و من افسرده.
راه دوری است٬و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.
می کنم٬تنها٬از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت٬
غمی افزود مرا بر غم ها.
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.